ضرر نمی کنی
سه شنبه 11 دی ماه سال 1386
نقش خیال

 

در میان نور چشمانش رد میان فاصله ای که بین من و اوست

گاه می اندیشم که نه از باران و نه از گل بلکه از او که توانایی

این بخشش را دارد بخواهم که دوباره با آن دست های پر از محبتش

مرا زندگی بخشد چشم های او شوری در قلب من بر می انگیزد که هیچ

وقت نتوانستم آن را ابراز کنم ...

آری دل بر دوست غمگین است...

 

 

 

جاده...

روزگاری جاده بودم جاده ای غرق تردد

جاده ای کز ر فت و آمد لحظه ای خالی نمی شد

من که بسیاری غریبان را به آبادی رساندم

عاقبت  خود   ماندم  و  ویرانه  تنهایی   خود

دیرگاهیست از من آخر همسفر ها پا کشیدند

سرنوشت  جاده های   دوردست  این  بود لابد

غیر از این بختم اگر خطی رقم می زد چه می زد؟

از قضا تقدیر من جز این اگر می شد چه می شد؟

تشنه ام   بگذار  روی   دستت ای   دریا  بمیرم

سوگ این   مردن  نباشد کمتر  از  جشن  تولد

چه بخواهی چه نخواهی ما دو تا هم عهد هستیم

مانده   امضای   دو   دل   در  زیر   این  برگ   تعهد

جاده بودم همسفر ها آمدند و رد شدند و...........

جاده   ماندم    جاده ای  اما  تهی از  آمد   و  شد.