گفتمش دل میخری پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند ...
خنده کرد و دل ز دستانم ربود ...
تا به خود باز آمدم او رفته بود ...
.جای پایش روی دل جا ماند ه بود
**********************************************
شاعر و فرشته ای باغهم دوست شدند...
فرشته ۱پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته...
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت و شعر هایش بوی
آسمان گرفت...فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه
عشق گرفت...خدا گفت:دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر
۲دشوار می شود...زیرا شاعر ی که بوی آسمان را حس کند...
زمین برایش کوچک است ...وفرشته ای که مزه عشق را بچشد
آسمان برایش کوچک است...
*******************************************
روزی پسری عاشق دختره کوری شد...
هر روز پیش دختر میرفت و با او درد دل میکرد ...
روزی دختر به پسر گفت:من اگر میتوانستم ببینم ...
هرگز تورا ترک نمیکردم و برای همیشه پیش تو میماندم...
تااینکه یکی پیدا میشه و چشمشو به دختر میده همین که ...
دختر چشمش به پسر افتاد و دید که او نابیناست پسرو ترک ...
کرد ...وپسر به گفت : برو خدا به همراهت ولی مراقب چشمام
باش.....
